خاطره اي از ايام شباب
دوره ي دانشجويي و زندگي خوابگاهي با وجود سختي هاش دوران شيريني بود. زندگي کردن در کنار افراد مختلف با فرهنگ ها واخلاق هاي متفاوت آدم رو مي ساخت ؛ به نوعي سعه صدر بهمون مي داد. بگذريم! در طول دوره ي دانشجويي يک دوست بسيار با مزه داشتيم . البته اين نظر همه دوستان نبود، بلکه ديدگاه جناح اقليت با عضويت "بنده" بود.
من و باقي دوستان که کم تعداد هم نبودند در مورد او به شدت اختلاف نظر داشتيم.
بچه ها مي گفتن: خيلي اهل سوء استفاده ست.
من مي گفتم: شما سوء ظن نسبت به اين طفلک داريد!
اونا مي ناليدند که : بي نظم و شلخته است ، سطل آشغالشو هفته به هفته تميز نمي کنه !
اما من اعتقاد داشتم که حتما امور مهم تر از سطل آشغال داره که رسيدگي کنه !
مي گفتن: آخه نه قد داره نه قيافه ، نه اخلاق درست و حسابي ، هرترم هم با ضرب و زور مشروط نمی شه ! عجب شوهري کرده ! همه چي تمام ! استاد دانشگاه ! خونواده ي درست حسابي ، خدا بده شانس!
بهشون مي گفتم : حرص بيخود مي خورين ! خدا به همه از اين شانسا مي ده تا کي استعداد و ذکاوت داشته باشه فرصت رو دريابه!
بچه ها کفري از دست بعضي کارها و حرفاش ، غر مي زدند: دروغ مي گه مثل ريگ !
و من صادق تر از اون هرگز نديده بودم !
بنده ي خدا اگر هم بلوفي مي زد يا به قول دوستان دروغي مي گفت ، اونقدر ضد ونقيض مي گفت که هر آدم عاقل يا غير عاقل خيلي راحت متوجه مي شد! به دقيقه نکشيده دستش رو مي شد . انگار تعمدي داشت تا اوقات شادي را براي ديگران فراهم کنه!
چقدر لذت مي بردم از اين صداقت بي رياي کودکانه !
يک شب توی محوطه ی خوابگاه که از جنات نعيم و خلد برين چيزي کم نداشت نشسته بودم وسیر در آفاق وانفس می کردم که بوي شديد تعفن آشغال مجبورم کرد تا سرم رو برگردونم. ديدم به ! دوست خودمونه!
سلام وعليکي ...
گفت سطل رو خالي کنم ميام پيشت انگار دلت گرفته!
نه چندان صادقانه گفتم : حتما بيا خوشحال مي شم !
اومد نشست . کلي ازين در اون در گفت ، در بيان محسنات همسر سخنراني غرايي کرد، اينکه البته پشت سر هر مرد موفقي زن موفق تري ! هست و... آخر سرصداش رو کمي پايين آورد و گفت: مي دونستي بچه ها به من حسودي مي کنن؟
باز هم غير صادقانه گفتم: نه! چرا؟
- چرا نداره. چون توي اين دوره زمونه کمتر کسي مي تونه مثل من "هم کف" خودش را برا ازدواج پيدا کنه !
- من که بارها به خاطر همين اعتماد به نفس تو رو تشويق کرده ام !
- مرسي عزيزم ! ولي تنها مسئله ي ذکاوت و اعتماد به نفس نيست؛ من علي رغم اينکه خيلي اهل استدلال و منطق هستم، اعتقاد عجيبي هم به ماوراء الطبيعه دارم ! اولين باري که همسرم بهم پيشنهاد ازدواج داد ، خيلي مردد بودم که اين همون شاهزاده ي رويا هاي من هست يا نه! دچار ترديد عجيبي شده بودم تا اينکه چاره ي کار رو توي فال حافظ ديدم.
- عجب! خب حالا چي اومد؟
- اين غزل اومد: بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
- ولي من تا الان فکر مي کردم اين غزل از مولانا ست؟
- عزيزم اجازه که نمي دي حرفم رو تموم کنم! آره ديگه ! از اون به بعد بود که بيشتر به فال مثنوي اعتقاد پيدا کردم تا ديوان حافظ !
- دختر جان ، آخه اين از غزلیات مولاناست!
خيلي خونسردانه گفت: اشتباه مي کني ، امشب يه سر بيا اتاق ما تا نشونت بدم کجاي مثنويه ، راستی مثنوي م دست کسي امانته ، يکي با خودت بيار... اصلا چرا واسه خودت يه جلد نمي خري ! با مثنوي مي توني بفهمي که مولانا واقعا استاد غزل ايرانه !
