تبليغاتX
غرغر میرزا

غرغر میرزا

خاطره اي از ايام شباب

 

دوره ي دانشجويي و  زندگي خوابگاهي با وجود سختي هاش دوران شيريني بود. زندگي کردن در کنار افراد مختلف با فرهنگ ها واخلاق هاي متفاوت آدم رو مي ساخت ؛ به نوعي سعه صدر بهمون مي داد. بگذريم! در طول دوره ي دانشجويي يک دوست بسيار با مزه داشتيم . البته اين نظر همه دوستان نبود، بلکه ديدگاه  جناح اقليت با عضويت "بنده" بود.

من و باقي دوستان که کم تعداد هم نبودند در مورد او به شدت اختلاف نظر داشتيم.

بچه ها مي گفتن: خيلي اهل سوء استفاده ست.

من مي گفتم: شما سوء ظن نسبت به اين طفلک داريد!

اونا مي ناليدند که : بي نظم و شلخته است ، سطل آشغالشو هفته به هفته تميز نمي کنه !

اما من اعتقاد داشتم که حتما امور مهم تر از سطل آشغال داره که رسيدگي کنه !

مي گفتن: آخه نه قد داره نه قيافه ، نه اخلاق درست و حسابي ، هرترم هم  با ضرب و زور مشروط نمی شه ! عجب شوهري کرده ! همه چي تمام ! استاد دانشگاه ! خونواده ي درست حسابي ، خدا بده شانس!

بهشون مي گفتم : حرص بيخود مي خورين ! خدا به همه از اين شانسا مي ده تا کي استعداد و ذکاوت داشته باشه فرصت رو دريابه!

بچه ها کفري از دست بعضي کارها و حرفاش ، غر مي زدند:  دروغ مي گه مثل ريگ !

و من صادق تر از اون هرگز  نديده بودم !

بنده ي خدا اگر هم بلوفي مي زد يا به قول دوستان دروغي مي گفت ، اونقدر ضد ونقيض مي گفت که هر آدم عاقل يا غير عاقل  خيلي راحت متوجه مي شد! به دقيقه نکشيده دستش رو مي شد . انگار تعمدي داشت تا اوقات شادي را براي ديگران فراهم کنه!

چقدر لذت مي بردم از اين صداقت بي رياي کودکانه !

يک شب  توی محوطه ی خوابگاه که  از جنات نعيم و خلد برين چيزي کم نداشت نشسته بودم وسیر در آفاق وانفس می کردم که  بوي شديد تعفن آشغال مجبورم کرد تا سرم رو  برگردونم. ديدم به ! دوست خودمونه!

سلام وعليکي ...

 گفت سطل رو خالي کنم ميام پيشت انگار دلت گرفته!

نه چندان صادقانه گفتم : حتما بيا خوشحال مي شم !

اومد نشست . کلي ازين در اون در گفت ، در بيان محسنات همسر سخنراني غرايي کرد، اينکه البته پشت سر هر مرد موفقي زن موفق تري ! هست و... آخر سرصداش رو کمي پايين آورد و گفت: مي دونستي بچه ها به من حسودي مي کنن؟

باز هم غير صادقانه گفتم: نه! چرا؟

- چرا نداره. چون توي اين دوره زمونه کمتر کسي مي تونه مثل من "هم کف" خودش را برا  ازدواج پيدا کنه !

-  من که بارها به خاطر همين اعتماد به نفس تو رو تشويق کرده ام !

- مرسي عزيزم ! ولي تنها مسئله ي ذکاوت و اعتماد به نفس نيست؛ من علي رغم اينکه خيلي اهل استدلال و منطق هستم،  اعتقاد عجيبي هم به ماوراء الطبيعه دارم ! اولين باري که همسرم بهم پيشنهاد ازدواج داد ، خيلي مردد بودم که اين همون شاهزاده ي رويا هاي من هست يا نه! دچار ترديد عجيبي شده بودم تا اينکه چاره ي کار رو توي فال حافظ ديدم.

- عجب! خب حالا چي اومد؟

- اين غزل اومد: بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست                               بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست

                        ای  آفتاب حسن برون آ دمی زابر                                    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

- ولي من تا الان فکر مي کردم اين غزل از مولانا ست؟

- عزيزم اجازه که نمي دي حرفم رو تموم کنم! آره ديگه ! از اون به بعد بود که بيشتر به فال مثنوي اعتقاد پيدا کردم تا ديوان حافظ !

- دختر جان ، آخه اين  از غزلیات مولاناست!

خيلي خونسردانه گفت: اشتباه مي کني ، امشب يه سر بيا اتاق ما تا نشونت بدم کجاي مثنويه ،  راستی مثنوي  م دست کسي امانته  ، يکي با خودت بيار... اصلا چرا واسه خودت يه جلد  نمي خري ! با  مثنوي مي توني بفهمي که مولانا واقعا استاد غزل ايرانه !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:53  توسط ميرزا   | 

فقط مينا جون بخونه !!!!!!!!

سلام خوش معرفت!

نظرت درباره اين علامت تعجبا چيه دوست عزيز ؟

من كه خيلي حال مي كنم .عجب لغت نامه وسيعي است اين چند تا علامت ريزه ميزه !

ياده ته تو جلسه ها ي تحريريه چقدر به درد استاد اعظم مي خورد !!!

حالا از ما اصرار كه بيشتر از يكي ش غلطه ، فردا تيتر يك رو مي ديدي كه خروارها علامت تعجب جلوشه؛ ولي خودمونيم خيلي كارايي داره ،تحبيب مي خواي بكني به درد مي خوره، تحقير مي خواي بكني! جواب مي ده ، بد و بيراه مي خواي بگي به درد مي خوره؛ فقط كافيه تعدادشو بالا پايين كني.

اين هم به خاطر گل روي تو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا مي توني حديث مفصل بخووني از اين مجمل، آبجي جون!؟

ديدي نتونستي! اينا يعني اينكه دلمون برات تنگ شده مينا خانوم ؛ هر كجا هستي باش ، آسمان مال تو باد! 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:38  توسط ميرزا   | 

برای زهره

زهره جان

من نيز از اين مرداد بي دادگر زخم بر جان دارم

چند سالي پيشتر از اين ، در يازدهمين روز از مرداد

ناهيدمان را براي هميشه به آغوش خاك آلود زمين سپرديم

و من زمزمه هاي مادر پيرم را با خاك مي شنيدم كه ملتمسانه از او مي خواست تا با جگر گوشه اش مهربان باشد

وچه دردناك بود لحظاتي كه حتي طبيعت نيز ناجوانمردانه به ياري تقدير آمده بود تا داغ ما را دو چندان سازد، مزه شلاق سوزناك شرجي مرداد در آن روز جانمان را آزرد

من از همه شرجي هاي دنيا بيزارم

زهره جان ، من نيز از اين بي رحمي مرداد قصه ها دارم

مهربانم! اما همچنان زندگي مي كنم

اما نه بدون خاطره آن عزيزترين خواهر !

من در شادي ها ، عروسي ها، جشن ها تولد ، عقد كنان و... هم  از

خاطرات خوب اوياد مي كنم

گذر زمان به ما آموخت تنها در غم ها برايش اشك خرج نكنيم

زيرا او از همه خوبي هاي دنيا، تا ما هستيم، سهم دارد

نازنينم خاطرات تو از مادر مهربان سرمايه ی ادامه مسير توست در فراز و فرود هاي زندگي

روحش شاد 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:58  توسط ميرزا   | 

و چه مظلومند این مردها!!!!!

مردها حتي اگر خوب هم باشند، زن ها به هواي اينكه زندگي شون رو چشم نزنن، همه جا جار مي زنند و عيب هاي اساسي براي بي چاره ها مي تراشند. (الكي)

اگر بعد از مدتي ناسازگاري به قصد جبران مافات به اصلاح رويه بپردازند، زن ها مي گويند: ريگي تو كفشت هست (خودتي)

اگر بعد از طلاق قصد ازدواج مجدد كنند، مي گويند: از قديم گفتن هيچ مرد زن طلاق داده اي را زن نديد زن مرده ها قابل اعتمادترند. ( يك ضرب المثل چيني تحت ليسانس خودمان)

اگر بعد از ضعيفه ماضيه موفق به ازدواج شوند در صورتي كه بخواهند با توجه به تجربه هاي گذشته در صدد بهتر شدن زندگي جديد عمل كنند همه مي گويند: اولي رو دق مرگ كرد، واسه اين يكي چه مهربون شده! (خدا بده شانس)

اگر اشتباهات زندگي گذشته رو تكرار كند همه مي گويند: خاك بر سر بي عرضه اش كنند با اولي هم همينطور رفتار كرد. (بدبخت)

اگر به بچه هاي زن اول زياد محبت كند، مجدده محترمه پاي دلبستگي به همسر ماضيه مي گذارد (طشت بيار اشك جمع كن)

اگر به زن جديد بيشتر از بچه هاي قديم محبت كند همه مي گويند: اي بي صفت چه زود همه چيز رو فراموش كرد. (محسن چاووشي: زن بابا حيا كن زندگي مونو رها كن)

اگر به بچه هاي جديد محبت كند بچه هاي قديم مي گويند: بابايي چه بي وفايي

اگر به بچه هاي قديم بيشتر محبت كند بچه هاي جديد مي گويند: بابايي چرا تبعيض گرايي؟؟؟

......... و چه مظلومند اين مردها ...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:59  توسط ميرزا   | 

تشکر از برادرمان جومونگ

 

     شاید شنیده باشید که زیباترین مثلث عشقی که در آثار نمایشی به تصویر کشیده شده است مربوط به فیلم کازابلانکا است که در آن همفری بو گارت و اینگرید برگمان به ایفای نقش پرداختند.

این رومانس عالی بعد از نزدیک به شش  دهه همچنان از جمله فیلم های دوست داشتنی علاقمندان سینماست.

مثلث عشقی معمولا در آثار هنری بر اساس رقابت عشقی میان دو زن و یک مرد و یا بالعکس شکل می گیرد و کشمکش های ایجاد شده در بستر داستان و همذات پنداری با دوضلع از این سه ضلع ،همواره یکی از دلایل جذب مخاطب تا به انتهای داستان است.

خب این چه ربطی به جومونگ دارد؟ خیلی هم مرتبط است. به نظر می رسد که یکی ازدلایل جذب مخاطب دراین سریال مربوط به همین رقابت های عشقی است اما یک تفاوت اساسی این اثر کره ای با سایر آثار هندسی- عشقی(حق ثبت این اصطلاح جدید با غرغر میرزا است ) این است که  اضلاع آن به شکل تصاعدی افزایش پیدا می کند .

به عنوان مثال اول ژنرال "هه موسو" (به خاطر اسامی عذر خواهی می کنم بر خلاف اینکه در مورد حفظ اسامی تقریبا حافظه خوبی دارم اما متاسفانه این در مورد اسامی کره ای اصلا صدق نمی کند) عاشق بانو "یوها" می شود سپس "گوموا" وارد می شود و این مثلث با کشته شدن "هه موسو" یک ضلعش کم می شود و "یوها" با امپراتورگوموا ازدواج می کند از طرفی بانو "یوم یور" همان پیشگوی اعظم ، دیوانه وار گوموا را دوست دارد ولی از همه اینها گذشته خود گوموا متاهل است و با بانوی اول که اسمش را نمی دانم مدتها است که ازدواج کرده است!

بعد جومونگ و "ته سو "هر دو عاشق سو سانو خانم می شوند، د رحالیکه ندیمه مادر جومونگ که از امور پزشکی هم سر رشته دارد به جومونگ دل می بندد.

تااینجا نفسی تازه کنید!

بعد یکی از برادران قسم خورده جومونگ عاشق دلخسته همان دختر طبیب می شود. از طرفی برادر "اوته" عشق پاکی در دل نسبت به سوسانو دارد و سرانجام هم او با سوسانو ازدواج می کند، "ته سو" هم با دخترفرماندار "زوانگ تو" ازدواج می کند .

جومونگ هم با سویا پیوند زناشویی می بندد و همینطور که داستان پیش می رود این مثلث به مربع ، مخمس ، مسدس ، مسبع و ... تبدیل می شود و این جاست که بر خلاف اساسنامه وبلاگ در این پست خبری از غرو لند نیست و قصد تشکر از برادر جومونگ و سایر دست اندرکاران این سریال را داریم، زیرا کمر خدمت َبه علم هندسه ، ادبیات و "سرهم بندی سازی"( که از قضا در کشورمان طرفداران بسیار دارد ) بسته اند.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:5  توسط ميرزا   | 

سرنوشت دو نقد تلویزیونی

 

آخر هفته است و دو سه برنامه سینمایی که معمولا فیلم های وزین پخش می کنند و البته با توضیحات گاها مفید!

"گاها" از این جهت که بیشترمثلا نقد های تلویزیونی به توضیحاتی در مورد فیلمنامه و بسترهای اجتماعی سیاسی  تاریخی اقتصادی فرهنگی و... بسنده می کنند و کمترین موردی که به آن پرداخته می شود ساختار خود فیلم وقابلیت های سینمایی آن است. البته اخیرا هم به سبک  و سیاق گزارشگران فوتبال، اطلاعاتی بسیار مفید! در مورد  کارگردان، تهیه کننده، بازیگران و... چاشنی این نقد می شود. (مثلا این کارگردان اسم شناسنامه ای شان ادوارد هستش و به خاطر تحبیب  یا درجمع دوستان "ادی" صدایش می کنند )

بگذریم! دیشب، دو فیلم "ایرلندی نگون بخت" به کارگردانی براد گان  و "از دست رفته" کاری از بن افلک را دیدم. اولی را به خاطر اینکه یک مطلب قبلا در موردش خوانده بودم  و دومی را به خاطر دیدن تجربه ی پشت دوربین افلک با علاقه دنبال کردم. از هر دو فیلم به خصوص اولی لذت بردم .

 با به صدا در آمدن زنگ تلفن منزل در همان ابتدای شروع صحبت کارشناس برنامه "سینما یک" و این  که باید صدای تلویزیون را تا کم ترین حد پایین بیاورم تا گرامی همسر به مکالمه تلفنی بپردازد به دیدن خود فیلم بسنده کرده از خیر توضیحات گذشتم، اما سرنوشت نقد فیلم دوم؛ فکرش را بکنید منتظر یک نقد خوب از استاد... -که کامیون کامیون لقب وعنوان با خود حمل می کند- هستید که ایشان مرتب این جملات را که برای بیننده نگون بخت اظهر من الشمس است تکرا ر می کند (نقل به مضمون):

بله بینندگان عزیز نکته بسیار مهم فیلم این است که گاه انسان میان عقل واحساس گیر می کند و این در مورد این فیلم صادق است. ما باید به نقش مددکاران اجتماعی توجه داشته باشیم نمی شود که هر کس هر کاری دلش خواست به اسم خیرخواهی انجام دهد پس نقش مددکاران اجتماعی چیست؟ در مورد بچه هایی که در خانواده های نابسامان هستند باید  به مددکاران اجتماعی مراجعه کرد.  مثلا آقای مورگان فریمن که در این فیلم نقش رییس پلیس یک مترو پولیس (و یک دو جین از معادل های این لغت با لهجه سلیس امریکن !) را بازی می کند و البته سابقه بازی در فیلم (با لهجه  شدید) "SEVEN" را هم دارد نباید سر خود تصمیم بگیرد که آن کودک را از مادرش جدا کند، در اینجا نباید نقش مددکاران اجتماعی یا همان (با لهجه شدید تر) "سو شال ورکز"  را نادیده گرفت ...

 

ساعت حدود 5/2 نصف شب بود و عقل سلیم حکم می کرد که خسبیدن به از "پریشان گویی های دیگران"  گوش کردن است. عطای این نقد را به لقایش بخشیده و بخفتیم.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط ميرزا   | 

شادباش برای بانوی زیباییها

نازنینم  می خواستم درشکه ای لبریز از گل های یاس و مریم به مناسبت آغاز زندگی مشترک برایت بفرستم اما بی گمان تا ینگه دنیا همه می پژمرد.

مهربانم تصمیم داشتم زیباترین و گرانسنگ ترین هدیه دنیا  را به دست چاپاری بسپرم تا شاید در شادیهایت اندکی نقش داشته باشم، اما هر چه گشتم نیافتم هدیه ای در خور تو عزیزم، تو که سادگی ات همیشه تفسیر تمامی زیباییهاست.

بانوی سفید پوش،  آرزویم این بود که حضور می داشتم، تا شاید شادیهایت با وجود یک دوست از دیار خودمان رنگی دیگر می گرفت، اما چه چاره؟ عاجزم از پیمودن این همه فاصله ... پی درپی دریاها و اقیانوس ها و خشکی ها و....

اما درودها، آرزوها و شادباش ها را به نسیم، آفتاب، ستاره ها و موجها می سپارم؛ گوش هایت را به آنها بسپار؛ حتما نجواهای دوستانه ام را خواهی شنید:"آرزویم همه خوشبختی توست"

 

درود بر تو که بهانه ای زیبا برای نوشتن دوباره من شدی .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:46  توسط ميرزا   | 

دعا

 

... حقیقت دعا جز این نیست که شما هستی خویش را در اثیر آسمانی واکسیر زندگی گسترش می دهید.

اگر برای نیل به شادی دعا می کنید و ظلمات غمهای خویش را به آسمان می فرستید، شادی شما نیزباید

 نور صبحگاه قلبتان را در فضا پخش کند...

من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را نیایش کنید.

خداوند به کلمات شما گوش نخواهد کرد ، مگر آن کلمات را خود بر زبان شما جاری کند و من نمی توانم دعای دریاها و جنگلها و کوه ها را به شما تعلیم دهم.

اما شما که از کوهها و دریاها زاده شده اید می توانید دعای آنها را در قلب خود بیابید.

اگر در آرامش شب  گوش فرا دارید، صدای آنها را در سکوت شب خواهید شنید که: " ای پروردگار ما ای نفس در پرواز ما، این خواست تو است که در ما می خواهد،  این آرزوی تو است که در ما آرزو می کند . 

این شوق تو است که شبهای ما را روز می گرداند. شبهایی که از آن توست و روزهایی که ملک توست.

ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم ، زیرا تو نیاز های ما را نیک می  دانی پیش از آنکه نیازها در ما زاده شود.

نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همه آرزوهای ما را بر آورده کرده ای. 

"پیامبر"جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:10  توسط ميرزا   | 

براي گلي در خاور دور

 

سلام، جانا !

 از اينکه گفتي هميشه بهم  سر مي زني خوشحالم . راستي در کشور چشم بادامي ها همه چي بر وفق مراد است؟ 

ما نيز دلتنگت هستيم، در فراق دوستان اگر مي گوييم خوبيم ،"تو باور مکن"!

نازنينا اگه هوس کردي روزي تعطيل را در کنار يا بالاي ديوار چين بگذراني از طرف من و به رسم ديرينه ما فرهنگ دوستان! با تکه اي ذغال يادگاري بر روي آن بنويس. درجمله اي معترضه عرض کنم خدمتتان که اين همه مي گفتند ديوار چين  تنها سازه دست بشر است که از فضا قبل رويت بوده ، دروغ است، خب اگر هم دروغ نبوده لااقل هنوز هيچ فضانوردي به اين امر صحه نگذاشته. 

آدرس ميلت را کامل برايم بگذار، البته در قسمتي دور از چشم اغيار!  

 سلام ما را از عزيزترين نقطه مشرق زمين پذيرا باش.

درود و دو صد بدرود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:36  توسط ميرزا   | 

مجريان باسواد سرزمين ما

 

بدون مقدمه : شب تاسوعا یکی از گویندگان محترم خبر سراسری ، مشروح اخبار را اینگونه آغازید: ضمن تسلیت شب شهادت حضرت ابوالفضل عباس ..."

 برادر من ! یک مقدار مطالعه بد نیست.

نمی دانم این گویندگان خبر چرا اینقدر به سواد خود اطمینان دارند احتمالا به خاطر همین اعتماد به نفس است که فکر می کنند، در مورد واژه  های جدیدی که برای اولین بار می بیینند نیازی به  سر زدن به یک لغت نامه ویا یک کتاب مرتبط ندارند البته شاید کسان دیگری در این خصوص دارای  مسئولیت هستند و قبل از اینکه متن خبر را به دست گوینده بدهند، باید واژه های نا آشنا را با زیر وزبر کامل در اختیار آنها بگذارند!

البته ما مخاطبان کم کم داریم به اشتباهات فاحش گویندگان خبر عادت می کنیم . مثلا از وقتی که "فواد سنیوره" (SANUORA) در صحنه سیاست لبنان ظهور کرد، به جرات می توانم بگویم که از هیچ گوینده نه د ررادیو و نه تلویزیون  تلفظ صحیح اسم وی را نشنیدم ؛ همه با اطمینان خاطر تکرارمی کردند " "فواد سینیوره" .

سالها پیش گوینده اخبار علمی فرهنگی، نام "هنری کربن" (KORBAN)را که از شهرت کمی هم در جهان علم و فرهنگ برخوردار نیست " HENRY KERBAN ادا کرد.

این تلفظات عجیب و غریب تنها در مورد واژه ها و اسامی خارجی صدق نمی کند بلکه واژه ها و اسامی وطنی هم از این آسیب در امان نیستند من به شخصه شنیده ام که گوینده ای " گتوند"(به ضم گاف )  یکی از شهر های خوزستان را  به فتح گاف خواند و یا عسلویه که این روزها به برکت گاز و... بسیار هم مشهور شده است ، ASLAWIYYE نامید.  قطعا مواردی از این دست کم نخواهد بود و شاید گناه این خطاها به عهده گوینده تنها نباشد و کسانی که به اصطلاح یک تیم خبری را تشکیل می دهند باید به این نکات هم دقت لازم را داشته باشند.هر چند موردی که در ابتدا ذکر شد به نظر نمی رسد از جنس موارد یاد شده باشد و مستقیما به شخص گوینده مرتبط است.

اما قابل توجه برادر گوینده خبرسراسری که شب تاسوعا به شرح قبلی افاضه فضل فرمودند، اگر وقت سر زدن به منابع بیشمار و ساعتی مطالعه را ندارید وبرای اینکه سال های دیگر هم به همین نحو به ما تسلیت عرض نکنید، بنده عارض هستم که  شهدای کربلا همگی در یک روز و آنهم روز دهم محرم به شهادت رسیده اند حال اگر روزی به نام حضرت علی اکبر و روزی به نام علی اصغرویا اینکه تاسوعا به نام حضرت ابوالفضل نامگذاری شده است به این معنا نیست که هر کدام در روز منتسب به شهادت رسیده اند بلکه  به واسطه شان و منزلتی که این شهدا داشته اند روز هایی برای پاسداشت آنها  در فرهنگ تشیع در نظر گرفته شده است.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 15:46  توسط ميرزا   |